آدمي در پي آرامش مطلق در مسير محدود زمان به تحصيل و كار و ارتباط مي پردازد و مامن و منزلتي براي خود دست و پا مي كند و آنها را هدفي مي سازد تا مگر آسايش يابد و مسرور گردد اما هيچ آرام نمي گيرد و تزلزل و بيگانگي را بيشتر و بيشتر احساس مي كند آخر در آدمي عشقي و دردي و خارخاري و خواسته اي هست كه اگر صدهزار عالم ملك او شود نياسايد و دلش آرام نگيرد. عشق و دردمندي انسان نه به خاطر دور افتادن و ضعف در برابر جهان است بلكه به خاطر دور ماندن از خويشتني است نا خودآگاه كه سرشار از انرژيهاي جهان سازي است كه راه آزادي براي شكوفايي ندارند و هر لحظه با روحي متلاطم و آشفته سر بر مي آورند و خويشتن آگاه را به بيداري و جلب توجه بر مي انگيزانند تا مگر راهي باز شود به سوي آزادي خلاق و وحدت و شكوفايي تمام نيروهاي خويشتن انساني.
انسان كه در پي دل آرام خويش درراه خودشكوفايي سفر مي كند با شياطيني روبرمي شود كه او را از ادامه مسير باز مي دارند و او را به لذتهاي كوتاه مدت سكون و توقف گمراه مي سازند و او را در باتلاق و منجلاب راه غرق مي سازند. شيطان برخاسته از بت است و بت هر وسيله ياعامل باطلي است كه انسان را از مسير اصلي خود بازدارد. مقصود ساختن تهايي مامن ها و منزلتهاي اجتماعي و تمركز دايم بر ارضاي نيازهاي جسمي و امنيتي ، تبعيت از عرفهايي كه ترقي اخلاقي تدارند همه بت هايي است كه آدمي را مسخ خود مي سازد و از ادامه راه باز مي دارند.
اگر بخواهيم به دل ارام خويش دست يابيم تنها كافي است تا با شور كمال گرايي وجود انساني خويش بتها را بشكنيم و پرده هاي حجاب حقيقت وجودي خود را كنار بزنيم و با شعور علم و خلاقيت دايما در حال رشد و ترقي انساني باشيم .
آنکس که از مردن مردان بزرگ در این جهان شکوه می کند ُ ندیده است که مرگ آنان چه طراوتها که ندارد ُ چه انگیزه ها که از پی آن نمی روید ُ چه افتخاراتی که رو نمی شود .
عظمت و بزرگی یک انسان را در نوع نیازی که در خود احساس می کند و نوع تلاشی که برای رفع آن نیاز انجام می دهد می توان شناخت. تفاوت بشری که تمام اندیشه و دغدغه روزانه خود را برای بدست آوردن نان می گذارد و در جستجوی مامنی برای خود است با انسانی که نیاز خود را در تحقق تمام نیرو های انسانیش تامین شده می داند چیست . اولی بدنبال سیر کردن شکم است و دومی بدنبال سیر کردن وجود انسانی خداگونه خود. اولی بشری است که رفاه و آسایش و سازگاری برایش آرمانی نهایی است ُ این بشر با داشتن حقوقی کافیُ همسر و فرزندان خوب ُ مدرک تحصیلی بالاُ مقبولیت اجتماعی ُخانه و ماشینی راحت ُ تندرستی - سلامتی و صدقه ماهانه دادن به فقرا به همه آرمانهای بشری اش دست یافته است ُ او نه دغدغه جامعه خود را دارد نه دغدغه بحران هم نوعانش را چون زندگی از نگاه او چیزی جز آنها نیست. اما مردان بزرگ کسانی هستند که حاضرند تا نان ونام و تمام عوامل سازگار کننده حیات بشری خود را کنار گذارند تا روح حقیقت جویی خود را با بینش شعورمندی ُ و عاطفه ناگزیر انسانی خود را با شور مهربانی و دوست داشتن نوع بشر سیراب سازند . اینان قهرمانانی هستند که دغدغه سرنوشت انسان را دارند نه سرنوشت خود را ُ اضطراب انسان شدن ُ نه اضطراب سازگار شدن .اما افسوس که چه اندک اند این بزرگانی که تاریخ انسان شدن را می سازند و چه بسیارند کسانی که از پی سازگاری می روند و با بی اعتنایی وتا حتی تحقیر این قهرمانان زیست می کنند.این بزرگ مردان تاریخ تا زنده اند گویی هیچ نیستند چون هر کس که مانند اکثریت فکر نکند ُ رفتار نکند نه موفقیتی نه منزلتی و نه حقوقی دارد اما وقتی پر کشید اند و از این دنیا رفتند آن موقع است که شناخته می شوند ُ آثار و برکات بودشان آشکار می شود و بواسطه روح بزرگشان که سرشار از ایثار و انسان دوستی و مهربانی بود قهرمان می شوند. فقط بخاطر اینکه آنها دیگر نیستند تا مزاحم سازگاری آنها شوند اما هستند تا اسطوره ای تسکین دهنده برای روح جا مانده از وجدان فطری خویشتن انسانی آنها باشند این است رسم زندگی بشری که زنده های آن مرده اند و مرده های آن زنده !
و تو ای دوست من منصور جان بی نام زیستیُ از جامعه غریب خود بی صدا پر کشیدی اما امروز همه تو را میشناسند و برای زنده نگاه داشتن نام تو نه راه تو چه ها که نمی کنند.که راه تو کجا و دغدغه مردم جامعه تو کجا اما نام تو امروز می تواند .....